یه ویدیو تمیز کاری از این مدل بشکن زدن ها توی کانال هانیه جان دیدم و گفتم اتاق این مدلی تمیز کنم:)
ماهرنگ🌘
مینویسم تا یادم نره :)
یه لیوان ماگ از جهزیه ام رو سهیل از دستش میوفته میشکنه و این شروع کلی اتفاق کوچیک دیگه میشه که اخرش رسید به گریه و دلخوری حتی نصف شب بعد اینکه خوابید اومدم توی پذیرایی خوابیدم چون واقعا دلم گرفته بود و میخواستم کنار پنجره باشم ه
اینکه باهاش حرف میزنم چند دقیقه بعد اون حرف علیه من استفاده میکنه ناراحتم میکنه اینکه وقتی ناراحتم تصمیم میگره جای درک باهام لج کنه اذیتم میکنه
اما مثل هر صبح دیگه ای بعد شب های این مدلی هزار با عذر خواهی میکنه و اخرش به بخشش ختم میشه میدونم هر بار سعی میکنه خودش اصلاح کنه و این دلیلی تا ببخشمش نمیخوام مثل خودش رفتار کنم نمیخوام با یه اشتباه کل کار های خوب کل کنارم بودنش رو نادیده بگیریم اما به خودش گفتم وقتی حالت بد باشه کسی که از بین این همه آدم انتخاب کردی کنارش باشی نخواد حالت خوب کنه بهت دلگرمی بده و به جاش اذیتت کنه چه حسی میکنه گفت حس میکنم باختم
من واقع دیشب حس کردم یه لحظه فقط یه لحظه که باختم
اولین بار رو یادم هر بار که این رفتار میکنه یاد اون روز میوفتم حتما خیلی بهم سخت گذشته بود که نمیتونم فراموش کنم اولین بار که جای توجه و همدلی بی توجهی رو انتخاب کرد
مامانم همیشه میگه تو مسائل بزرگ میکنی جانک گاهی وقت ها میگه تو مظلوم نمایی میکنی اینو به سهیل گفتم بعد چند ساعت بهم گفت تو هم مظلوم نمایی میکنی هم مسائل بزرگ میکنی انگار یکی روی زخم هام نمک پاشید 💔
وقتایی که سهیل فکر میکنه اگه کاری توی خونه انجام بده کمک به منه نه وظیفه اش عصبانی میشم چون دست میزاره روی یه ترس قدیمی بار ها باهاش صحبت کردم و گفتم از احساسی که اون لحظه بهم دست میده اما باز هم یادش میره
اینکه یه مرد مستقل شکی توش نیست اما من مبترسم که رفتار هام باعث بشه این مستقل بودنش از بین بره همه منو میترسونن و حق هم دارن من هم همیشه بهش میگم که ترس های منو بیدار نکن واسه دلخوشی منم که شده همون مدلی بمون اما اینکه سر کار نمیرم و همش تو خونم باعث میشه زیادی توی کار های خونه غرق بشم و طرفی خودم گاهی رفتارم اشتباهه
نمیدونم چیکار کنم همش خود خوری میکنم یا واکنش تندی نشون میدم بحث یه روز دو روز نیست نمیتونم تمام کار ها رو تنهایی انجام بدم از طرفی میبینم روز به روز داره دور تر میشه از اون ادمی که بود خب از ۱۷ سالگی تنها زندگی کرده همه کار هاش رو خودش انجام میداد
اسم زن شوهر که میاد وسط همه چیز عوض میشه 🙂
توی عالم خودم خواستم امروز که سهیل خونه هستش یه غذای متفاوت درست کنیم❤️ یکمی خوش بگذره خب پیراشکی گوشت انتخاب جذابی بود از قبل یه بسته نون پیراشکی خرید ه بود پس دست به کار شدیم خیلی هم خوشگل پیچیدیم گذاشتیم توی فر خیلی ناز قشنگ پختن🥰 تا اینجا همه چیز رویایی بود💃
اما میرسم به اصل مطلب بنده یادم رفته بود تاریخ خمیر پیراشکی چک کنم بله متاسفانه تاریخش گذشته بود و یه مزه خیلی ترش و حال بهم زنی میداد 🤣🤣 و تمام زحمات ما از بین رفت و نهار بربری فریز شده با سس خوردیم و همه پیراشکی خوشگل بد مزه رو ریختیم دور
وقت رقص دونفره عاشقانه به یاد روز عروسیمون بچه اومد منو بلند کنه بچرخونه نمیدونم چکار کرد که پای چپم خیلی درد گرفت و الان نمیتونم درست راه برم 😅
ترجیح ما فعلا دوستی تا هر رفتار عاشقانه که پایان تلخ بسازه🤣
اشپز خونه عین گل شد و هی نگاهش میکنم و ذوق میکنم 😅خوشحالم که شام قرار بریم خونه مامانم این یعنی حداقل یه چند ساعت همینطور تمیز میمونه 💃.کمال گرایی داره به مغزم فشار میاره گیر داده حالا که جون داری کل خونه تمیز کن اما کیه که به حرف کمال گرایی گوش بده ترجیح میدم همینطوری روی مبل بمونم و هر از گاهی برگردم با ذوق به آشپز خونه نگاه کنم تا یه کوزت پارتی دیگه بگیرم 😊
من خطاب به کمال گرایی:
فکر عاقل کردم هرگز نباش * من از این دیوانگی سر میروم
انچه میبینم به غیر از عشق نیست* شک نکن دیوانه تر هم میشوم
داشتم واسه خودم با آهنگ باور کن همایون عزیز و دخترشون عشق میکردم
https://cdn.imgurl.ir/uploads/d11176_Homayoun_Shajarian_-_Believe_128.mp3
که یادم افتاد چقدر دلم برای محمد امین جان چیت گران تنگ شده واسه اون صدای غمیگین و واسه آهنگ های که معرفی میکرد بعد رفتم چک کردم دیدم بالأخره اپیزود جدید از پادکست رادیو بندر اومده
خلاصه که جونمی جون 💃
البته میدونم پادکست که قرار نیست حال هوای قدیم داشته باشه اما باز هم بهم حس خوب میده و یاد اون روز ها که حالمون خوب بود میوفتم
بعدا نوشت: خب یه دل سیر اشک منو در آورد ❤️🩹باعث شد کوزت پارتی آشپزخونه ول کنم هر چند دل دردم شروع شده و نمیتونم رو پام هام وایسم
پ ن :آهنگ هام پشت سر هم پخش میشن ❤️یاد فریدون فرخزاد احمد شاملو و حمید هیراد عزیزم بخیر و روحشون در آرامش چقدر قشنگه که میشه صداشون شنید یاد اون شعر افتادم که میگه : هر کسی نغمه خود خواند از صحنه رود" خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد .
تا تحقیق فرستادم درد پریودم شروع شد اصلا یه سطح جدیدی از درد رو امروز تحمل کردم تمام کار هایی که بلد بودم انجام دادم ولی شدتش کم شد اما قطع نمیشه
کلی ظرف مونده و خونه بهم ریخته اما تو بگو یه ذره توان دارم واسه تمیز کاری نه البته میخواستم حداقل ظرف ها رو بشورم که نشد😄
خوشحالم سهیل اکثر روز ها موسیقی تمرین میکنه باعث جلای روحمِ ۰
داشتم این شعر رو:
فریدونِ فرّخ، فرشته نبود
ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود
ز «داد» و «دَهِش» یافت او نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی
واسه سهیل مفهومی توضیح میدادم که با خنده گفت [ اول که میام خونه یه ساعت سودوکو حل میکنیم بعد میگی آهنگ بزن برام اخر سر هم که شاهنامه میخونی واسم زن انقدر تفریحات سالم هم لازم نیست 😅 ]
مامانم هم همیشه میگه تو سهیل شبیه زن شوهر ها رفتار نمیکنید هنوز تو دوران بچگیتون موندید .اینکه که با بهترین دوستت ازدواج کنی فکر نکنم نتیجه جز این داشته باشه 😊❤️
دیروز مواد لازم برای درست کردن اسموتی سبز رو نداشتم از طرفی حوصله درست کردن شات کلروفیل رو هم نداشتم پس تصمیم گرفتم آب خیار بخورم ،میشه گفت بدترین تصمیمی که میشه گرفت بود لامصب مزه آب دهن مرده میداد الان که بهش فکر میکنم حالم بد میشه🤢
وسط همه یبهم ریختگی ها یه دلیل خوشگل دارم واسه خوشحال بودن اونم پوستم که خیلی بهتر شده💃
بعد جنگ هر ماه فکر میکنم حامله ام از بس پریود هام بهم خورده و علائم حاملگی تجربه میکنم دفع قبل ۵۰ روز پریود نشدم و حالت تهوع هم هر روز داشتم که البته معده عزیزم به مشکل خورده بود این سری اصلا یه حالت عجیبی فقط در حد لکه بینی که بیشتر توی دوره لانه گزینی اتفاق میوفته رو دارم وقتی به سهیل میگم بجای اینکه قالب تهی کنه با خوشحالی میگه اسمش میزارم آیدا ،بازم خوبه خودش حفظ میکنه فعلا بیبی چک استفاده نمیکنم ببینم این دو سه روز چطوری پیش میره😅
دیروز ۱۶ صفحه از تحقیق نوشتم و امیدوارم امروز تمومش کنم و سریع برای اسناد بفرستم کاش قبول کنه و عیب ایراد نگیره واقعا دیروز پاره شدم از بس چند وقته از این کار ها نکردم خیلی برام سخت بود
با وجود تمام تلاش های سهیل برای اینکه وقتی میره بیدار نشم و یکم بیشتر بخوابم باز هم بیدار شدم چی بگم خوابم سبکه و مغزم به سحرخیزی عادت کرده😌
اینکه به سهیل دیشب گفتم منو بیدار نکن واسه صبحانه یه چیزه اینکه صبح رفته کله پاچه گرفته بعد اومده منو با ذوق بیدار میکنه یه چیز دیگه ست ، بعد هم ظرف ها رو شست رفتنی منو به تخت خواب برگردوند که بخوابم اما دیگه خوابم نمیبره یه ساعتی وبلاگ خوندم که بسه واسه امروز ،باید یه تحقیق ۲۰ صفحه ای راجب سامانه مودیان بنویسم .که الان هم شروع کنم دیره 🥴
دیروز رفتم جزوه یه درسی چاپ کردم شد یک میلیون واقعا تا ترم پیش نهایت میشد صد تومن اصلا بغض کردم حتی کارم به گریه هم کشید 🥺💔
امروز پست همکار سابقم دیدم دلم تنگ شد برای سر کار چقدر سوتی دادم و چقدر رئیس گند کاری هام رو جمع میکرد واقعا سن خیلی پایین سرکار رفتن عجیبه یه خاطراتی از اون موقع توی ذهنم مونده که یادم میاد میخوام پتو گاز بگیریم و از خجالت سرخ میشم اصلا یه موجود عجیبی بودم چه حرف ها که نزدم حداقل روزی یه بار با رئیس کوچیکه دعوا میکردم بقیه هم که بماند البته همه شرایط سنی منو در نظر میگرفتن (کوچیک ترین فرد شرکت بودم )و سعی میکردن کمکم کن
اما من خیلی رفتارم کودکانه بود و همکار هام خیلی پخته و مودب بودن بازم از خدا ممنونم که جز یه نفر اون موقع کسی ازم سو استفاده نکرد و بیشتر همشون ازم محافظت کردن
روز سختی بود ،چند وقت بود جانکم میخواست کمد دیواری تمیز کنه فرصت نمیشد و امروز بلاخره وقت کرد منم یه سری وسایل داشتم بینش مربوط به دوران مدرسه و کنکورم .یهو با تمام چیز هایی که این چند روز توی ذهنم مرور میشد روبه رو شدم دفترچه خاطرات روزانه برنامه های درسی روزانه برگه هایی پر از امیدواری نامه های برای خدا و شکستی که توی اوج پرواز بود خورد شدنی که دردش تا مغز استخوانم رفت خیلی دلم گرفت همه اون صدا هایی که توی مغزم هستم همون کمال گرایی همون ترس از شکست و بقیشون اومدن جلوم نشستن دونه دونه زخم هاشون نشون دادن و گفتن چرا میترسن دیدم همه این تلاش واقعا برای اینکه جلوم بگیرن از عشق بود نه دشمنی مثل عشق یه بچه به مادرش یه بچه معصوم که دیده پدرش مادرش کتک میزنه و نمیخواد دوباره اتفاق بیوفته یه بچه که خیلی ترسیده و کاری از دستش بر نمی یاد .خودم بین اون برگه ها دیدم منی که تلاش میکرد زخم خورد جلو رفت و یهو فرو ریخت .
وقتی اومدم خونه بی اختیار گریه ام گرفت و اگه بغل یار نبود هنوزم هم داشتم گریه میکردم خوشحالم یه نفر میتونه آرومم کنه به قول گفتی از کل جهان یک نفر تو رو بفهمد کافیست
مغزم رفته بایگانی با یه جمله یه کلمه برمیگرده به خاطرات از گذشته دور شاید بهترين وقته بنویسم شون روی کاغذ و به این کمک کنم که اون احساسات جریان پیدا کنن و خارج بشن از وجودم شاید بتونم این رنج ها که همون درد های قدیمی هستن که هنوز حس نشدن رو درمان کنم
همیشه فکر میکردم بعد ازدواج قرار چه لباس هایی تو خونه بپوشم از این بلوز شلوار هایی ابریشمی یا ساتن مشکی اما حالا چیزی که تنم یه لباس محلی که مال مامان بزرگم بوده داده بود به مامانم منم از مامانم کش رفتم😅
ال سی دی گوشیم عوض کردم و حالا مود گوشیم مثل اون آهنگ که میگه وااایی دیگه رد داده مغزم روی ۸۸۰ نبضم همه طرفدار هام خارج مرز ان 💃💃💃💃💃💃💃آهنگ
بعد شام رفتم حموم اصلا به قدری خسته بودم که سریع خوابم صبح بلند شدم دیدم سهیل نیست فکر کردم بدون خداحافظی رفته اما توی پذیرایی بین کاغذ ها و حین کار خوابش برده بود بیدارش کردم بقیه کارش تکمیل کرد و صبحانه خورد رفت .
صبح ها خیلی زود بلند میشم بین ۶ تا ۷ و این یکم اذیتم میکنه یه روز هایی البته مفیده مثلا درس میخونم اما یه روز هایم فقط وبلاگ بقیه چک میکنم که این خوب نیست😅
برم بیبینم امروز هم میشه یه بزرگسال مفید باشم ، هیچ کس نمیدونه چرا ذهن من انقدر مقاومت میکنه وقتی میخوام واسه آینده حال رو مفید تر بگذرونم جز خودم من میدونم چقدر زخم خورده و همش از روی اینکه میخواد از من محافظت بکنه اما هیچ کاری نکردن هم یه نوع دیگه ادم رو میزنه زمین و هدف من اینکه به من زخمی بفهمونم که من الان یه زن بالغم میتونم از خودم مراقبت کنم و نیاز دارم در زمینه شخصی هم پیشرفت کنم نیاز به رشد دارم
خیلی از هر دری مینویسم 😄 که اگه نمینوشتم هم فرقی نمیکرد🤣
همش تمرین میکنم اومد خونه گیر ندم چرا دیر میایی بعد تا میاد خونه یه کلمه میپرسه چرا بی حالی سریع با حالت عصبانی میگم از بس دیر میایی خسته شدم حالا دیگه میخوام حداقل خودم حفظ کنم نگه چند وقت خرید درست حسابی واسه خونه نرفتیم و یخجال خالی شده
از ۶ صبح بیدارم و خب بی حال میشه آدم اما گفتم شام بزارم شاید یه نمه بچم فکرش کم بشه انقدر قسط چک ریخته رو سرش که حد نداره
از جذابیت های این ماه ها اینکه همیشه نوشیدنی طبیعی درست کنی بزاری تو یخجال و وقتی از بیرون برگشتی حسابی به جونت بچسبه
لیوان مورد علاقه شکست چیزی که نه یه لیوان بلکه حمایت پدرم رو توی روز های سخت کنکور نشون میداد، یه خط خوشگل روی السیدی گوشیم افتاد و گوشیم به دوتا بخش تقسیم کرده که از قبل پیش بینی میکردم با وجود این همه زخم که روی گلس خود گوشی افتاده و با توجه به سابقه ای که داره امکان اینکه هر لحظه خاموش بشه هست 😅 ،خب خداروشکر که شوهر عزیزم از قبل فکرش کرده و یه گوشی زاپاس خریده البته چند وقتی جانک ازش استفاده میکنه خلاصه که امیدوارم تا زمانی که وام اش جور بشه و گوشی نو بخر دختر نازم زنده بمونه ،داداش سهیل واسش کیک خرید و سوپرایزش کرده و یه تیکه کیک هم واسه من فرستاده البته که امروز نمیخورم بخاطر خبر جنگ دچار پرخوری عصبی شدم و یه تیکه از کیک تولد که مونده بود خوردم پس واسه امروز کافی شرینی جات .اینکه میخوام برم پیش تراپیست هنوز قطعی نشده از یه طرف میترسم که همه زخم هام رو که با تلاش زیاد از جونم خارج کردم دوباره بهم برگردونه هم هیچ تجربه مفید با هیچ مشاوری نداشتم هم زمان زمان کنکور هم قبل ازدواج نداشتم اما از طرفی نیاز دارم اگه بخوام مادر بشم قبلش زخم ها و گره های شخصیتیم رو حل کنم ،سهیل میگه نیازی ندارم به تراپی و اوکی وضعیتم راستش من واقعا دارم با کلی صدا توی مغزم میجنگم کمال گرایی ،ترس از شکست، مقایسه گری و... گاهی حتی این احساسات نمیزارن قدم از قدم بردارم خلاصه تردید دارم راجب این موضوع .
یه نوشیدنی جدید درست کردم خوب بود روش تهیه اش اینکه هندونه🍉 بدون تخمه یکم اب لیمو ترش 🍋 یکم نمک و آب رو میریزی مخلوط کن بعد از صافی رد میکنی و با یخ فراوان نوش جان میکنید 🍹

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
خرداد ۱۴۰۵
بهمن ۱۴۰۴
دی ۱۴۰۴
آذر ۱۴۰۴
آبان ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
شهریور ۱۴۰۴
مرداد ۱۴۰۴
خرداد ۱۴۰۴
اردیبهشت ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
دی ۱۴۰۳
آذر ۱۴۰۳
آبان ۱۴۰۳
مرداد ۱۴۰۳
تیر ۱۴۰۳
خرداد ۱۴۰۳
اردیبهشت ۱۴۰۳
فروردین ۱۴۰۳
اسفند ۱۴۰۲
بهمن ۱۴۰۲
دی ۱۴۰۲
آذر ۱۴۰۲
آبان ۱۴۰۲
مهر ۱۴۰۲
شهریور ۱۴۰۲
مرداد ۱۴۰۲
تیر ۱۴۰۲
لحظه نگار (28)
تا پخته شود خامی (18)
GOOD MOVIE 🎬 (12)
شکمو (10)
جناب پدر (9)
اکلیلی🌋❤️ (7)
برفکم❄️ (6)
از تجربه ها (4)
کتاب (4)
پادکست (4)
ممنونم (3)
چالش (2)
نخستین (2)
زیستن با تو (2)
Good App🔐 (2)
ماهرنگ در مسیر زندگی👣 (2)
ترک Yt (2)
ایلام (2)
دوازدهم تیر (2)