امروز دانشگاه خیلی خلوت پس میتونم تمام نیمکت هایی که دوستش دارم و همیشه پر هستن رو برم دونه دونه بشینم😍، شاید یه جوری به نظر بیاد وقتی این مطلب رو میخونید اما اگه بخوام توضیح بدم این میشه که دانشگاه ما خیلی بزرگه و پر از درخت هستش هر گوشه ازش یه مدل خاص خودش حس پاییز رو منتقل میکنه ولی کل ترم از بس شلوغه نمیتونی یه نیمکت مناسب پیدا کنی و از منظره لذت ببری ولی امروز شاید بخاطر شب یلدا دانشگاه خیلی خلوته و بخاطر همین میتونی هر جا دوست داری بشی و کیف کنی نمیدونم منظورم تونستم برسونم یا نه😂
ماهرنگ🌘
مینویسم تا یادم نره :)
دو تا موضوع از همون کودکی باعث دوام رابطه ما شده اول داشتن خط قرمز و احترام بهش هستش دوم حرف زدن که هر روز سعی میکنیم بیشتر باشه درسته ما چند سال باهم رابطه احساسی داریم اما قبل اون سال های زیادی باهم دوست بودیم نمیدونم تا الان دیدید یا نه که دو تا بچه وقتی مشکلی براشون پیش میاد بشینن باهم حرف بزنن تا مشکل حل بشه یا نه ما اینجوری بودیم اگه یکیمون ناراحت میشد کلی وقت میذاشتیم صحبت میکردیم راهکار میدادیم در نهایت معذرت خواهی میکردیم تا دوستیمون باقی بمونه و همین باعث شد که دوستی ما الان وارد ۱۵ سالگی خودش بشه جایی از رابطه تصمیم بگیریم به هم متعهد باشیم ازدواج کنیم و توی یه خونه زندگی کنیم همش رو مدیون حرف زدن هستیم یه وقت ها به اون روز ها فکر میکنم به اینکه چی باعث میشد انقدر پخته رفتار کنیم این قدر به دوستیمون احترام بزاریم اینقدر حد مرز داشته باشیم قطعا اولش به خاطر سهیل بود چون فوق العاده ادم با نزاکتی و توی رابطه هاش همیشه همین مدلی هستش ، اما اینکه چطوری باعث شد من هم به این دوستی انقدر جدی نگاه کنم اونم با سن کمی که داشتم رو نمیدونم 😊
خب دلم پاستا میخواد چند هفته هستش درست نکردم
،پوستم وضع خوبی نداره این ناراحت کننده هستش اما باید یه جایی از زندگیم قبول کنم من آکنه مزمن دارم و پذیرش دلیل رشد میتونه باشه و هیچ روتین چند میلیونی نمیتونه تاثیر معجزه ای رو من داشته باشه
،کتابی که این روز ها میخونم َشفقت خود هستش و چقدر قشنگه و کاملا منو تحت تاثیر خودش قرار داده کنارش دارم تکه هایی از یک کل منسجم مرور میکنم و این زیباترش کرده ،
خوب به احتمال زیاد مسیر شغلی جدیدی رو بخوام امتحان کنم که در حوضه حسابداری اما نگاهی کاملا متفاوت اگه شد حتما میام و مینویسم فعلا باید تا گرفتن لیسانس صبر کنم چون برای آزمونش باید حتما لیسانس رو داشته باشی
،جانکم خیلی تنها شده این روز ها چون سرگرم درس نیست و باعث میشه گذشته رو مرور کنه و هیچ چیز بدتر از مرور گذشته برای اون نیست کاش بچگی ما جور دیگه میگذشت اما زندگی پر پستی بلندی
خب فهمیدم امیلی در پاریس فصل جدیدش اومده پس حسابرسی ول کردم نشستم ۵ قسمتش دیدم 😅خب الان بیشتر از هر چیزی دلم برای بغل شوهرم تنگ شده پس شب بخیر
1دیشب پاگشامون بود خونه آقا امیر تا ۴ صبح اونجا بودیم کلی خوش گذشت ظرف های شام رو من و سهیل شستیم و اقا امیر همش میگفت ماهرنگ تو چیکار کردی با سهیل این بچه اصلا اهل این کار ها نبود بعد شام هم تا ۳ صبح هفت خبيث بازی کردیم و حدود ساعت چهار اومدیم خونه تا رسیدیم حامد زنگ زد که دارم میام دنبالتون بریم آش شله قلمکار واسه صبحانه بخوریم ولی بچه ام سهبل خیلی دیگه خسته بود قبول نکرد و قرار گذشت واسه هفته بعد ایشالله دربند
2امشب هم سهیل مرغ درست کرده بود مامان اینا اومده بودن خونمون چه مرغی بود یعنی هر چی بگم کم گفتم هر بار که سهیل مرغ میپزه یه جون به جون هام اضافه میشه
3خونه مرتبه سهیل هم خوابه نمیدونم بشینم حسابرسی بخونم یا برم بخوابم دلم میخواد یه هدفون بخرم ولی هنوز تصمیم نگرفتم چه رنگی باشه
بیش از هر وقتی ناراحت وضع مملکتم کاش میشد قیمت دلار نگه داشته ای کاش طلا انقدر گرون نمیشد چرا همه چیز ول شده حتی قیمت شیر کاکائو
صفحه ۵۱۸ قوانین چارتین دیگه نمیتونم ادامه بدم خسته ام از ظلم شکست بی رحمی دوست دارم کتاب بزارم توی پارک و برگرم خونه اما باید ببینم صفحه۷۷۶ چه اتفاقی میوفته
یه کوچولو سرما خودم و بدن درد دارم
این روز ها توی بیکاریمون باهم سودوکو حل میکنیم یا سهیل آهنگ میزنه و من میخونم یه وقت ها فیلم میبینیم برام با ارزش با وجود اینکه خودش از صبح بیرونه و کلی خسته هستش بازم شب ها یه تفریح دو نفره داریم یه وقت ها هم میریم خونه مامان و اونجا منچ بازی میکنیم
آذر رو خیلی دوست دارم
فردا دانشگاه ندارم به جانک گفتم بریم صالح آباد کم کسری خونه رو بخریم گفت نه درگیر پروژه دانشگاه البته باید یه سر عبدل آباد بزنیم تا قبل مهمونی شب یلدا مامان لباس بخره
سر کلاس مدیریت حسابداری آبجیتون انیشتین بازی در آورد اخر هم جلو استاد سر یکی از بچه ها داد زدم یکی از پسرا گفت هفته بعد وقت بزارم و مسئله ها رو براش توضیح بدم قبول کردم اما حس خوبی ندارم اگه سهیل این کار میکرد شاید ناراحت میشدم نمیدونم البته شاید هم نه
امشب مامان اینا رو شام دعوت کردم هر وقت مامان میاد خونه ما انقدر این ور اون ور تمیز میکنه که من رد میدم
.
.
.
خدایا شکرت که برف بارید مرسی تهران قشنگ کردی
هوا به قدری سرد شده و ابجیتون بقدری لباس نازک پوشیده که از فقط آرزو میکنم میتونستم خودم کوچک کنم و برم داخل کیفم لای کتاب ها و گرم بشم
حتی صدای نفس هاش وقتی خوابه تپش قلبم میبره بالا❤️
ظرف ها مال جهیزیه مادر شوهرم هستند🥰
شوهر عزیزم 😂 مثل همیشه زود غش کرده و خوابه منم امروز رکورد زدم تو گوشی چک کردن و آخرشم تین ساعت شب سبد خرید خارجکی رو نهایی کردم 😄 ظرفا مونده شاید نشورم بزارم برای فردا بند رخت هم جمع نکردم جز اون باید اتاق فردا مرتب کنم اساسی و البته برای ارائه هم اماده بشم البته کلاسم ساعت ۶ نبم شبه این که چرا این ساعت برداشتم دلیل داره واسه یه همچین روز هایی بوده خلاصه من کله خودم بکنم واسه این همه گوشی دیدن یا برم بخوام مسئله این است
خیلی خستم حتی نمیتونم پاشم سهیل بیدار کنم که بره تو اتاق بخوابه فیلم آخرین تولد دیدم چقدر ناراحت شدم واقعا خدا به همه مردم خاورميانه یه زندگی دیگه بدهکاره
خورشید جان اومده بود خونه مامان اینا و چقدر دلم براش تنگ شده بود برای اون همه مهر و محبت توی نگاهش

تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیبای ات ندارد♡
خرداد ۱۴۰۵
بهمن ۱۴۰۴
دی ۱۴۰۴
آذر ۱۴۰۴
آبان ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
شهریور ۱۴۰۴
مرداد ۱۴۰۴
خرداد ۱۴۰۴
اردیبهشت ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
دی ۱۴۰۳
آذر ۱۴۰۳
آبان ۱۴۰۳
مرداد ۱۴۰۳
تیر ۱۴۰۳
خرداد ۱۴۰۳
اردیبهشت ۱۴۰۳
فروردین ۱۴۰۳
اسفند ۱۴۰۲
بهمن ۱۴۰۲
دی ۱۴۰۲
آذر ۱۴۰۲
آبان ۱۴۰۲
مهر ۱۴۰۲
شهریور ۱۴۰۲
مرداد ۱۴۰۲
تیر ۱۴۰۲
لحظه نگار (28)
تا پخته شود خامی (18)
GOOD MOVIE 🎬 (12)
شکمو (10)
جناب پدر (9)
اکلیلی🌋❤️ (7)
برفکم❄️ (6)
پادکست (5)
کتاب (4)
از تجربه ها (4)
ممنونم (3)
ایلام (2)
چالش (2)
خاورميانه (2)
زیستن با تو (2)
نخستین (2)
ماهرنگ در مسیر زندگی👣 (2)
ترک Yt (2)
Good App🔐 (2)