ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

چرا هم زبان های من میترسن حتی از اسم پهلوی چون زخم های خوردن که هنوز درمان نشده

چیزی که باید عوض بشه افکار ما نسبت به هم

همه ما درد مشترک های زیادی داریم

کاش یاد بگیریم کمتر بهم زخم بزتیم و دست از افکار پوسیده برداریم

همه دنیا دنبال آزادی ولی سرنوشت ما اینکه بین دیکتاتور ها باید یکی انتخاب کنیم

پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴ | 12 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

همه رفتن تا زمستان شد خنده ها مردن گریه ارزان شد

شاید این بغض اخرم باشد آخرین غمم باشد

https://uupload.ir/view/reza_bahram_-_hame_raftand_(320)_92zv.mp3/

پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴ | 9 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 

آیا هیچ وقت لبانت بوسه زنی عاشق را چشیده بود

آیا چشمانت از شوق رسیدن گریسته بودند

آیا هیچ وقت در آغوش کسی فشرده شده بودی

آیا اجازه دادن تا زیستن را به قواره خودت تجربه کنی

آیا من لیاقت این را دارم از تو بنویسم

ارام بخوام که مردم شهرت نامت را فریاد میزنند

تو که غریبا کشته شدی ای پاره تن

برچسب‌ها : ایلام
سه شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴ | 10 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

آنچه که در روزهای پیش بر ایلام گذشته را فقط در یک کلمه می‌توان جای داد و آن هم جنایت است. قتل جوانان انسانی‌‌ترین کاری است که در این روزها انجام می‌دهند. شلیک گاز اشک‌آور در محیط بیمارستان، ضرب و شتم پرستاران و پزشکان به علت ندادن نام بیماران زخمی، رسیدن گاز اشک‌آور به بخش اطفال بیمارستان و کمبود کپسول اکسیژن، زخمی و سپس زندانی کردن جوانان در مدارس، بازداشت کودکان ۱۵ و ۱۶ سال، ربودن زخمی‌ها در بیمارستان، جابجایی مهمات با ماشین شخصی و معامله با خانواده قربانیان برای پس دادن جنازه فرزند دلبندشان. از وطن فقط غم، گلوله و طناب دار سهم ما شد

متن ما من نیست اما درست ترین متن بود

محمدرضا کرمی، نوجوان ۱۶ ساله‌ ایلامی که ۳ تیر جنگی به او اصابت کرده بود بعد از ۳ روز بستری بودن لحظاتی پیش جان باخت.💔💔

برچسب‌ها : ایلم
سه شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴ | 5 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

هزار بار تایپ کردم و نفرستادم

فقط میتونم بگم دلم می‌خواد بمیرم. از غم از ترس از بغض از شرم…

برچسب‌ها : ایلام
سه شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴ | 3 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

سه شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴ | 8 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 

بیدار شدم منتظرم جانک زنگ بزنه بریم دنبالش ،خاله کلی خوراکی خوشمزه واسم فرستاده و به عشق دیدن اونا ها خواب از سرم پرده کلی گردو سیر ترشی و گوجه سبز که ماه ها توی آب نمک خوابیده تا خوراک خوبی برای شب های زمستون باشه💃💃 امروز به زن عمو خورشید باید زنگ بزنم مامان میگه حالش خوب نیست یکمی قلبش درد میکنه💔 اون سری فاطمه گفت پسر عمم کل بچگیش خونه ما بود بعد من گفتم منم ایجوری بودم کل بچگیم خونه خورشید جان بودم یعنی همه بچه های فامیل اونجا بودنن انقدر که خورشید جان با همه مهربونه و بچه ها رو دوست داره❤️ .صبح ها تمام تلاشم میکنم پاهام به سرامیک سرد نخوره واقعا تازگی ها پا درد زیادی دارم که فکر کنم از همین سرامیک ها باشه خونه مامان اینا رو از این جهت دوست دارم همه جاش فرش هستش.راستی بهتون گفتم برای بچه ام فیلم میگیریم و میریزم توی فلش نمیدونم اما دوست دارم این روز ها رو اونم ببینه ؛")

سه شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴ | 6 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 

َسهیل نیومده منتظرم بیاد تا باهم پاستا بپذیرم چند رور دارم خونه رو اروم اروم تمیز میکنم مثلا دیروز حال مرتب کردم و امروز آشپز خونه رو قوانین چارتین تموم کردم و امید بخش بود کاش ما هم بتونیم همون کار بکنیم. توی فیلمو گشتم و یه فیلم پیدا کردم تا سر گرم بشم چون با جانک قول دادم هزار یک شب باهم ببینم بخاطر همین سراغ نمیرم

امروز به خاله سارا زنگ زدم و کلی منو نصیحت کرد که همیشه توی خونه زاپاس داشته باش برنج روغ اضافه داشته باش از سهیل قایم کن دوتا از مونده بود بگو تموم شده😅

به پریسا زنگ زدم و یکم از مملکت حرف زدیم در اخر خسته شدیم😄

دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ | 9 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

برای وبم آهنگ گذاشتم اگه دوست داشتید گوش بدید و نظرتون بگید :")

دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ | 6 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

گرونی بلاخره رسید فقط میتونم امید بدم به خانواده به اینگه نگران نباشید این عین یه جراحی مثل در اوردن یه تو مور بدخیم اما خودم که میدونم دیگه جواب نمیده وقتی سرطان کل بدن گرفته باشه ولی باز هم باید امید داشت به امید زنده ایم

دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ | 6 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

نت ضعیفه وب ها دوستانم برام باز نمیشه حتا نمیتونم کامنت تایید کنم

یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ | 11 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

کتاب قوانین چارتین در همان نقطه‌ای است که ایران ایستاده، و همین هم‌مسیر بودن، دل مرا می‌لرزاند… می‌ترسم از خواندن، از دانستن، از پایانی که شاید تلخ‌تر از آنی باشد که فکر می‌کنم.»

یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ | 12 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

داشتم به این فکر میکردم که پدر بزرگم یه زمانی توی میرداماد کار میکرده و صاحب کارشون به ازای هر روز کاری بهشون سه متر زمین توی تجریش میداده و در آخر ۳۰۰۰ متر زمین توی تجریش سهم پدر بزرگ بوده که ایشون زمین داده به همکارش و جاش پول گرفته برگشته روستا 😅 به نظرتون این تصمیمش چه ضربه ای به خانواده زد؟؟

پ ن :به نظرم وقت شده منم برم تو گروه افرادی که جوک پدر بزرگی مسازن همون هایی که مگن اگه پدر بزرگم فلان زمین با یه دمپایی عوض نمیکرد الان BMW زیر پام بود

البته واقعا جوک های بی مزه ای تعریف میکنند

یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ | 11 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 

میتونم بگم بهترین مرغی که تا الان پختم مرغ امروز بود اصلا توی یه لیگ دیگه بود💃

چیز های زیادی دارن اذیتم میکنن اینکه بابا پارکینگ به ما نداد اینکه سهیل ناراحت کردم اینکه عمو زنگ زده میگه باقی پول زمین رو تسویه کنید که حدود ۶۰ میلیون وما الان نداریم و... اما من به بوی گل نرگس فکر میکنم به طعم خوب مرغ به محبتی که سهیل بهم میکنه به حس خوب هوا بعد از تموم شدن بارون به تیپ خوبی که زده بودم و خوشگل موشکل کرده بودم به سودوکو سامورایی که نصفش حل کردم به اینکه چند روز میتونم راحت درس بخونم به صدای قلب سهل و... من فقط میخوام زنده بمونم و زندگی کنم و یه دیقا رو هم نمیخوام از دست بدم

یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ | 12 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 

ببار ای نم نم باران 🌧 از ویگن جانم

بوی نرگس کل اتاق برداشته، پنجره اتاق بازه قطرات بارون که به سقف شیشه پاسیو میخوره و صدای ویگن ترکیبی زیباست و آرامش زیادی با خودش داره البته اگه جای دیگری از جهان بودم جایی که قبلش عکس جوون های پرپر شده بدست کسایی که کار و وظیفشون مراقبت و محافظت ازشون بود رو ندیده بودم

شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴ | 1 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
برچسب‌ها
کد
طراحی شده توسط بلک تم