ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

ولی خدا عاشق کابینت های جدید خونمون هستم انقدر خونه تمیز مرتبی که آدم فکر میکنه نوسازه و کلید نخورده هستش

دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۴ | 11 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

باورش خیلی سخته همش میگم یه شوخی الکی گفتن اما انگار واقعی سر سفره وقتی جانک گفت میدونی چه مریضی داره مهدی گفتم نه یهو برگشت گفت یا سرطان خون یا استخوان بی اختیار گریه ام گرفت انگار یه چک زدن تو صورتم باورش خیلی سخته،خودش هنوز نمیدونه اخرین پستش نوشته بود کاش امشب اخرین شب زندگیم باشه،خدا چرا با این بچه اینجوری کردی همین که توی این سن کم زنش طلاق گرفت بس نبود .خدا مهدی کسی نداره مراقبش باشه خودت رحم کن 😭😭😭😭😭😭💔💔💔💔

شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۴ | 2 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 

بچگیام عاشق مدرسه بودم🥰 و از چهار سالگی دلم میخواست برم مدرسه😄 دوست داشتم صبح ها وقتی دختر عمو هام و پسر عموهام میرین من باهاشون برم ، پیش دبستانی قشنگ ترین سال تحصیلی من حساب میاد😊 یادمه زمستون کلی برف میومد و تو راه برگشت علی رضا کولم می‌کرد یا وقت های که خیلی خسته بودم معصومه بغلم می‌کرد🥺از قشنگ ترین لحظاتم وقتی بود که معلم نمیومد و ما باید میرفتیم کلاسِ سومی ها همون کلاسی که هادی و ناهید اونجا بودن و من هادی میدیدم هنوزم یادمه چقدر دوستش داشتم ❤️.کلاس اول هم به همین شکل گذشت و هر روز بیشتر عاشق مدرسه میشدم تا اینکه خرداد کلاس اول اومدیم تهران کل تابستون میترسیدم از مدرسه از اینکه تنهایی قرار چجوری باشه ترسم کاملا به جا بود و تنهاترین سال زندگیم تحربه کردم 💔یکی از خاطراتی که خیلی اذیتم میکنه مال همون موقع ها هستش یادمه مدرسمون دو شبفته بود و من شیفت صبح بودم یه روز از سر لجبازی بعد تموم شدن مدرسه الکی گفتم دل درد دارم و نمیتونم برم خونه منتظر میمونم مامان یا بابام بیام دنبالم از ۱۲ که مدرسه تموم شد تا ۵ بعد ظهر هیچ کس نیومد دنبالم🙂 و مدیر هرچی زنگ زد خونه کسی بر نداشت آخر سر زنگ زد به همسایمون که دخترش تو همون مدرسه درس میخوند و اون با موتور اومد دنبالم از اون موقع دیگه از مدرسه متنفر شدم🙂💔

جمعه ۲۴ مرداد ۱۴۰۴ | 3 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

چند وقت پیش یه کتاب از دستفروش های انقلاب خریدیم که داستان های کتاب مربوط به آمریکای لاتین بود و اون موقع اصلا باهاش ارتباط نگرفتم و مونده گوشه کتابخونه ام اما تازگی یه روش جدید پیدا کردم برای خوندنش و خیلی تاثیر گذار هم هستش ،اول یه کشور انتخاب میکنم بعد راجبش یکم مطالعه میکنم و یه پس زمینه ای از اون کشور توی ذهنم شکل میگیره و بعد یکی از داستان های کتاب رو که توی اون کشور اتفاق افتاده رو میخونم و واقعا جذبش شدم .امشب یه داستان خوندم که توی اکوادور اتفاق افتاده بود عجیب بود و تاثیر گذار

یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۴ | 2 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 

اولین بار که قیمه درست کردم چند سال پیش بود همون روز اتفاقی دایی اومده بود خونمون با برادر زنش و خیلی ذوق داشتم اما دایی تعریف نکرد اما برادر زنش خوشش اومد و باور نکرد اولین بارمه مامان هم خیلی دوست داشت دومین بار برای سهیل درست کردم ‌وقتی پاش شکسته یود و خونه ما میموند شبی که حامد قرار بود بیاد چقدر خوب شده بود بابام و اون دوتا یه قابلمه قیمه رو خوردن

شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۴ | 1 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 

داشتم کتاب عادت میکنیم زویا پیرزاد رو میخوندم مال زمانی که وبلاگ تازه مد شده بوده بعد دلم تنگ شد واسه نوشتن ،یکی از علایق من خوندن کتاب بعد از نیمه شبه وقتی همه خوابیدن و فقط صدای ساعت و کولر میاد .چند وقت پیش داییم اینا از شهرستان اومده بودن خونمون و چند روزی موندن یه روز صبح دایی برگشت به من گفت که سهیل هم اهل مطالعه هستش یا نه ،خب راستش سهیل خیلی کتاب نمیخونه منم همین به دایی گفتم برگشت گفت چه آینده ای قراره داشته باشید شما دو تا .سهیل هر وقت میخواد منو خوشحال کنه برام کتاب میخره یا کتاب میخونه واسم همین ها برام کافی اصل برام مهم نیست که کتاب رو دوست نداره کاش میتونستم همون لحظه اینا رو به دایی بگم اما نگفتممم

جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴ | 2 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
برچسب‌ها
کد
طراحی شده توسط بلک تم