ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

دارم خودم مجبور میکنم که این کلاس رو شرکت کنم اما مغز حوصله نداره و صد تا صغرا کبرا میچینه که برم خونه داره من میدونم داره تمارض میکنه

وای خدا چرا اینجوری میخوام برم چرا نمیرم چرا هنوز اینجام برم سر راه دارو هام بگیریم و برسم به خونه تو اتاق یه سال بخوام مغزم خاموش بشه از نگرانی هام فرار کنم از اینکه امروز ۱۷ روز سهیل نیست و من دلتنگشم اما نتونسته کاری بکنه

پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۳ | 1 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

دیشب یکی از قشنگ ترین گفتگو های این چند وقت اخیر رو داشتم خیلی ذوق کردم و نتونستم حس خودم پنهان کنم، وجودم لبریز از الکیل شده بود❤️ فقط اونه که بلده حال منو عوض کنه و کاری کنه که از یه ماهرنگ عصبی تبدیل بشم به همون دختر رمانتیک شاد شنگول🥰

برچسب‌ها : اکلیلی🌋❤️, مت
سه شنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۳ | 6 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

عملا هیچکدوم از لباس هام رو نمیتونم واسه دانشگاه بپوشم و هر کدوم رو پوشیدم حراست گیر داده و کارتم گرفته الان جز ژاکت قدیمی جانک هیچ چیز ندارم بپوشم و همش استایل های تکراری میزنم درحالی که دختر ها هر ثانیه رنگ عوض میکنن

دوشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۳ | 12 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 

نصف شبی نشستیم داریم غیبت پیامبر ها رو میکنیم

شنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۳ | 1 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 

اومدم انقلاب تا چند تا کتاب بخرم دیگه کارم تموم شده بود و میخواستم سوار مترو بشم یادم اومد امروز سه شنبه است و سینما ها نیم بها هستن خلاصه دختر بچه خسیس درون خودش به در دیوار زد که بریم فیلم زود پز ببینم اما متأسفانه تا سانس بعدی زود پز خیلی مونده بود نتیجه این شد که رفتم در آعوش درخت رو دیدم 🥰،قشنگ بود اما ضعیف هم بود

سه شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳ | 5 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

باضیا اون قسمتی که شایع اومده بود ببیند حس خوب میده انگار این پسر یه حبه قند خداوکیلی

دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳ | 2 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

میخوام یه پارت درسی سنگین بخونم و دوباره به جایگاه خودم توی دانشگاه پس بگیرم خلاصه فقط معدل بیست روحیه منو این ترم خوب میکنه 😍

برچسب‌ها : شروع دوباره
یکشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۳ | 7 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

من جانک تا حد امکان سعی میکنیم حین خواب بحثی رو باز نکنیم و یه شب بخیر بگیم زود بخوابیم چون جفتمون میدونیم اگه این کار بکنیم کار حضرت فیل جمع کردن اون بحث🤣، یهو به خودمون میایم میبینم ساعت سه شب و ما هنوز داریم حرف میزنیم و البته قطعا اخر حرف هامون هم شروع میکنیم به حرف ترسناک زدن بعد هم از ترس خوابمون نمیبره ،مثل دیشب که فقط با یه جمله شروع شد من گفتم مامان به خانم کرمی زنگ زده و حالش خوب بود دیگه شروع کردیم به بحث راجب محل قبلیمون راجب خاطرات راجب خرده مرگ راجب احساسمون نسبت به گذشت و.... نتیجه این شد که من صبح ۱ ساعت دیر رسیدم الان به هم شدت خسته ام و تا ساعت ۸ شب هم کلاس دارم🥲💔.مگه حرف دوتا خواهر تموم میشه

یکشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۳ | 9 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 

دو ماه اخیر به پرستاری از سهیل جانم گذشت ،روز های به شدت سخت و طاقت‌فرسایی بود چون هم باید دانشگاه میرفتم هم کار های خونه و از طرفی شاهد درد کشیدن جیگر گوشه ام بودم اما خدارو شکر الان وضعیتش بهتر هچند دکتر گفته دوماه به پاش اصلا فشار نیاد ولی خوب میتونه با عصا راه بره و حتی رفته یه مسافرت کاری .دوست دارم دوباره شروع کنم به تلاش زیاد برای پیشرفت شخصی خودم و بهتر کردن اوضاع روحی که دارم، اولین قدم اینکه برم پیش تراپیست و تحت درمان قرار بگیرم

شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۳ | 2 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 

میخوام دوباره بنویس چون بخشی از وجودم ادامه حیاتش رو وابسته به همین نوشتن و ثبت خاطرات میدونه

شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۳ | 1 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
برچسب‌ها
کد
طراحی شده توسط بلک تم