بینهایت مشغله کاری دارم🥲
ماهرنگ🌘
مینویسم تا یادم نره :)
یکی از بچه ها اینجا یه پسر فوق العاده مذهبی با ریش مشکی که توان نگاه کردن تو چشمای ادم نداره هم راه من اومده بیمارستان،دکتر یه مرد تا حدودی عصبی بود فقط یه آمپول نوشت ، هر چی این پسره اصرار کرد سرم ننوشت میگفت برید از امام حسین شفا بگیرید . اومدیم یه مطب خصوصی که واسه سرم نیم میلیون تومان پول میخواست دیگه نزدم. پسره میگه تو واقعا توان کار کردن داری🤣. نشستم تو دفتر کارش و شروع کردم به چک کردن گزارش ها و ترازنامه ها .قرار بعد ۶ روز برم اروميه یه چنین کاری اونجا دارم 😍
از رفتن و راه خسته شدم دلم خونمون رو میخواد دلم آرامش میخواد:(( بله با وجود حال بدم فرستادم ماموریت ۶ روزه شعبه کرمانشاه واسه مرتب کردن حساب های دو سال گذشته اینکه منو همیشه میفرسته ماموریت اذیت کنندست 🥲اینجا هوا مزخرفه 😑واسه یه سرم زدن ۵۰۰ تومن پول میخوان🙃
پ ن: وقتی قلب مهربون گفت بهتر که اون بره جناب رئیس با عصبانیت گفت هیچ کس جز ماهرنگ تا اطلاع ثانوی مأموریت شهرستان نمیره مت میگه باهات لج کرده:((
دارم میرم واسه عقد جناب رئیس لباس بگیرم بعدا میگم عروس خانوم کیه😅🤲🏻
چقدر دلم میخواد یه داداش بزرگ تر داشتم نیاز به محبت برادرانه دارم
مرسی بابت اینکه به یادم هستید در اولین وقت کامنت ها رو جواب میدم
مستخدم هتل یه مرد آفریقایی تبار که فقط انگلیسی بلده خب پس این اولین باره که یکی بجای صبح بخیر بهم گفت Good morning چند روز پیش اولین یه مردی آلمانی بین این همه بشر زاده خاورمیانه دیدم 😁 و البته شندیم یه گروه دختر از فرانسه هم توی هتل هستن ولی فقط شندیم ندیدم
حالم بی نهایت خوبه😊 و به یاد قلب های مهربونتون هستم و هر جا وقت کنم از طرفتون نماز میخونم دعا میکنم📿🤲🏻 و از خالقمون حال خوب و آرامش براتون میخوام 🫂🥰 ماچ به قلب پر مهرتون💋
ساعت ۹شب رسیدم خونه از صبح تنش زیادی تجربه کردم و فقط تنها اتفاق جذابی که برام افتاد دیدن قلب مهربون بود 🥰❤️ وای از اون لبخند روی لباش که دلم براش یه ذره شده بود 😍 بعد ظهر دکتر هم رفتم و سرم زدم آقای دکتر میگه انقدر غصه نخور بابت سرماخوردگی این همه اونا ما رو مریض کردن حالا تو اونا مریض کن فدای سرت 🤣 .تایم عوض کردن شیف بود و دکتر شیف بعد به حدی شبیه سردار آزمون بود که خدا میدونه .گاهی با وجود شلوغ بودن اطرافم احساس تنهایی عجیبی میکنم. الان هم دارم وسایلم جمع میکنم .نگران اینترنتم یعنی تو عراق چجوری میشه 🤔
رسیدم :) کل راه خواب بودم و دلم برای مت سوخت که کلی برنامه ریخته بود اما فقط شاهد جسم خسته و خوابیده من بود :/ مت عزیزم مرسی که اومدی اردبیل تا با هم برگردیم ^-^
بالاخره دردانه میوه پاییز زود تر از خودش رسید به دستم ترکیب بوی بهشت طعم زندگی 🥰
پ ن :دارم برمیگردم خونه پدری
مهر یعنی جمع شدن کل اعضای خانواده به خاطر اینکه شب آخر کنار هم باشیم ^-^ امروز دایی آرش که مثل جانکم اهل حرف زدن نیست شاید ده بار اسم منو صدا زد 🥰 و این اتفاق کوچیک برام خیلی با ارزش .یکی از پسر عمو هایی مامان اومده بودکه وقتی من به دنیا اومدم لیسانس حسابداری گرفته بود و کلی باهم حرف زدیم مردی جالبی
تصویر عشق رو میشه توی چشمای زن دایی هاله دید وقتی با گریه میگه بین الحرمین از خدا بخواه تا سرطان دایی ابوالفضل خوب بشه ❤️🩹 🥺

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
خرداد ۱۴۰۵
بهمن ۱۴۰۴
دی ۱۴۰۴
آذر ۱۴۰۴
آبان ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
شهریور ۱۴۰۴
مرداد ۱۴۰۴
خرداد ۱۴۰۴
اردیبهشت ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
دی ۱۴۰۳
آذر ۱۴۰۳
آبان ۱۴۰۳
مرداد ۱۴۰۳
تیر ۱۴۰۳
خرداد ۱۴۰۳
اردیبهشت ۱۴۰۳
فروردین ۱۴۰۳
اسفند ۱۴۰۲
بهمن ۱۴۰۲
دی ۱۴۰۲
آذر ۱۴۰۲
آبان ۱۴۰۲
مهر ۱۴۰۲
شهریور ۱۴۰۲
مرداد ۱۴۰۲
تیر ۱۴۰۲
لحظه نگار (25)
تا پخته شود خامی (16)
جناب پدر (9)
شکمو (9)
GOOD MOVIE 🎬 (8)
اکلیلی🌋❤️ (7)
برفکم❄️ (6)
کتاب (4)
پادکست (4)
ممنونم (3)
از تجربه ها (3)
زیستن با تو (2)
Good App🔐 (2)
ماهرنگ در مسیر زندگی👣 (2)
ترک Yt (2)
ایلام (2)
دوازدهم تیر (2)
کولر رو مخ (2)
چالش (2)
دلم ایشون خواست😋