یه لیوان ماگ از جهزیه ام رو سهیل از دستش میوفته میشکنه و این شروع کلی اتفاق کوچیک دیگه میشه که اخرش رسید به گریه و دلخوری حتی نصف شب بعد اینکه خوابید اومدم توی پذیرایی خوابیدم چون واقعا دلم گرفته بود و میخواستم کنار پنجره باشم ه
اینکه باهاش حرف میزنم چند دقیقه بعد اون حرف علیه من استفاده میکنه ناراحتم میکنه اینکه وقتی ناراحتم تصمیم میگره جای درک باهام لج کنه اذیتم میکنه
اما مثل هر صبح دیگه ای بعد شب های این مدلی هزار با عذر خواهی میکنه و اخرش به بخشش ختم میشه میدونم هر بار سعی میکنه خودش اصلاح کنه و این دلیلی تا ببخشمش نمیخوام مثل خودش رفتار کنم نمیخوام با یه اشتباه کل کار های خوب کل کنارم بودنش رو نادیده بگیریم اما به خودش گفتم وقتی حالت بد باشه کسی که از بین این همه آدم انتخاب کردی کنارش باشی نخواد حالت خوب کنه بهت دلگرمی بده و به جاش اذیتت کنه چه حسی میکنه گفت حس میکنم باختم
من واقع دیشب حس کردم یه لحظه فقط یه لحظه که باختم
اولین بار رو یادم هر بار که این رفتار میکنه یاد اون روز میوفتم حتما خیلی بهم سخت گذشته بود که نمیتونم فراموش کنم اولین بار که جای توجه و همدلی بی توجهی رو انتخاب کرد
مامانم همیشه میگه تو مسائل بزرگ میکنی جانک گاهی وقت ها میگه تو مظلوم نمایی میکنی اینو به سهیل گفتم بعد چند ساعت بهم گفت تو هم مظلوم نمایی میکنی هم مسائل بزرگ میکنی انگار یکی روی زخم هام نمک پاشید 💔
