ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

داشتم کتاب عادت میکنیم زویا پیرزاد رو میخوندم مال زمانی که وبلاگ تازه مد شده بوده بعد دلم تنگ شد واسه نوشتن ،یکی از علایق من خوندن کتاب بعد از نیمه شبه وقتی همه خوابیدن و فقط صدای ساعت و کولر میاد .چند وقت پیش داییم اینا از شهرستان اومده بودن خونمون و چند روزی موندن یه روز صبح دایی برگشت به من گفت که سهیل هم اهل مطالعه هستش یا نه ،خب راستش سهیل خیلی کتاب نمیخونه منم همین به دایی گفتم برگشت گفت چه آینده ای قراره داشته باشید شما دو تا .سهیل هر وقت میخواد منو خوشحال کنه برام کتاب میخره یا کتاب میخونه واسم همین ها برام کافی اصل برام مهم نیست که کتاب رو دوست نداره کاش میتونستم همون لحظه اینا رو به دایی بگم اما نگفتممم

جمعه ۱۷ مرداد ۱۴۰۴ | 2 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم