ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

بچگیام عاشق مدرسه بودم🥰 و از چهار سالگی دلم میخواست برم مدرسه😄 دوست داشتم صبح ها وقتی دختر عمو هام و پسر عموهام میرین من باهاشون برم ، پیش دبستانی قشنگ ترین سال تحصیلی من حساب میاد😊 یادمه زمستون کلی برف میومد و تو راه برگشت علی رضا کولم می‌کرد یا وقت های که خیلی خسته بودم معصومه بغلم می‌کرد🥺از قشنگ ترین لحظاتم وقتی بود که معلم نمیومد و ما باید میرفتیم کلاسِ سومی ها همون کلاسی که هادی و ناهید اونجا بودن و من هادی میدیدم هنوزم یادمه چقدر دوستش داشتم ❤️.کلاس اول هم به همین شکل گذشت و هر روز بیشتر عاشق مدرسه میشدم تا اینکه خرداد کلاس اول اومدیم تهران کل تابستون میترسیدم از مدرسه از اینکه تنهایی قرار چجوری باشه ترسم کاملا به جا بود و تنهاترین سال زندگیم تحربه کردم 💔یکی از خاطراتی که خیلی اذیتم میکنه مال همون موقع ها هستش یادمه مدرسمون دو شبفته بود و من شیفت صبح بودم یه روز از سر لجبازی بعد تموم شدن مدرسه الکی گفتم دل درد دارم و نمیتونم برم خونه منتظر میمونم مامان یا بابام بیام دنبالم از ۱۲ که مدرسه تموم شد تا ۵ بعد ظهر هیچ کس نیومد دنبالم🙂 و مدیر هرچی زنگ زد خونه کسی بر نداشت آخر سر زنگ زد به همسایمون که دخترش تو همون مدرسه درس میخوند و اون با موتور اومد دنبالم از اون موقع دیگه از مدرسه متنفر شدم🙂💔

جمعه ۲۴ مرداد ۱۴۰۴ | 3 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم