ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

چقدر جای دوست واقعی توی زندگیم کم بوده این رو این روز ها بیشتر درک میکنم من هیچ وقت هم به خانواده از مشکلات نمیگم دوست ندارم مشکلاتشون بیشتر کنم، سهیل هم تا مشکل میبینه میخواد سریع حلش کنه اما دوست شاید همون حلقه گم شده باشه ،خب دوست های زیادی داشتم اما هیچ وقت کنارشون راحت نبودم و هیچ تصوری از من و مشکلاتم نداشتن یعنی اونقدر دور بودن از مشکلاتم که من یه بار یه موضوعی به یکیشون گفتم و اصلا باور نکرد هرچی قسم خوردم گفت امکان نداره داری مسخره بازی در میاری:) گفت هر کسی میتونه اون مشکل داشته باشه جز تو درحالی که من ۱۴ سال با اون مشکل زندگی کردم 🙃

توی ذهن شرمگینم یه صدای هست که میگه تو لایق هیچ چیز خوبی نیستی تو لایق اینکه کسی برات وقت بزاره نیستی تو همش وقت همه رو میگیری

چرا چون مامان و بابام من ۸ یا ۹ ساله با خواهر ۵ ۶ سالم کل روز تنها میزاشتن و میرفتن سر کار و بخاطر همین توی ذهنم حک شد من لایق وقت بقیه نیستم و مزاحمم

[من لبریز از شرم میدونم هرچی تکرار میکنی از زخم هایی که خوردی مثل یه بچه کوچک که اگه زخمی برداره همش نشون بقیه میده تو هم زخم ها رو به من نشون میدی و من هزار بار قربون همه تنهای ها و زخم هات میرم هزار بار میگم میدونم ۳ ماه کسی تو رو دندون پزشکی نبرد و شب توی راه پله و حیاط ساختمون می موندی تا صبح درد میکشیدی، مامان جای بلد نبود بابا چی اونم بلد نبود یا نخواست 💔 همسایمون منو برد دکتر 💔 دندونم درست کرد، میدونم انقدر بابا رو دوست داشتی که کل پله ها رو میدویدی تا بغلش کنی که بعد گفت از این کار بدش میاد 🫠و نمیخواد بغلم کنه ،میدونم یه روز موندی مدرسه هیچ کس دنبالت نیومد اخر همسایه اومد تو رو برگردوند خونه میدونم کل کلاس دوم وقتی توی ذهن خیال میکردی هنوز توی روستایی هنوز کسی تو رو دوست داره تنها میرفتی مدرسه تو راه با خودت حرف میزدی میدونم کل ابتدایی کسی باهات دوست نشد و تو تنها رویا و خیال داشتی با خودت حرف میزدی میدونم که چرا باز گریه ات گرفت اما تو منو داری که میبینمت و دیگه نمیزارم کسی اذیتت کنه کل دنیا هم بهت توجه نکنه باز منو داری من دوست دارم ]

انقدر بابام دوست داشتم که وقتی اومدیم تهران ذوق داشتم که دیگه بابا پیشمون دیگه کنار هم هستیم اما بابام تا تونست زخم زد کتک زد توجه نکرد تو دهنی زد . بابا بلای سر ما اوردی که حتی وقنی تو روزی مثل امروز که فکر میکنم حالم یکم بهتره دو خط نوشته اشک منو درمیاره 💔 نمیدونم دوست دارم بخاطر دل خودم بابا که سهل دنیا رو هم ببخشم جون فقط یکم ارامش میخوام میخوام کوله پشتی پر رنج رو کم کنم و درد ها رو حس کنم بزارم از وجودم برن بیرون

به قول علی رضا قربانی خدارو چه دیدی شاید پر گرفتیم شاید ارزو هامون از سر گرفتیم

یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵ | 11 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیبای ات ندارد♡
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم