نمیدونم کی این همه روز مثل برق باد گذشت ،ما کلیپ روز شمار میگرفتیم برای عروسیمون و کلیپ پارسال این موقع نگاه میکردم ۵۵ روز تا عروسیمون مونده بود بعد وسط کلیپ سهیل میگفت عه همسایمون اومد که همون همسایه چند روز قبل عروسی ما فوت کرد💔،پارسال درگیر این بودیم که خدایا پول پیش از کجا بیاریم و یهو پول دیعه تصادف رو ریختن و بقیه رو هم قرض گرفتیم و پول پیش جور شد ،این خونه پیدا کردیم که خیلی نزدیک خونه مامانم اینا بود و اصلا پول باربری کامیون این حرف ها رو ندادیم ،بعد همش اتفاقات خوب افتاد همه چیز جور شد یه صورت وضعیت سهیل وصول کردن و عروسی خیلی راحت تر گرفتیم .هزار بار دیگه هم خدا همین جوری هوای مارو داشته و نذاشته جلو بقیه ابرومون بره .دلم خیلی گرفته دارم خود خوری میکنم ذهنم مقایسه گر ترسو شده اما با وجود همه اینا بازم امیدم به خدا که این مرحله رو هم جلو بریم .از واکنش بابام میترسم از الان میدونم قرار زخم زبون زدنش شروع بشه اما چیکار میشه کرد من که اشتباهی نکردم ،من مردی انتخاب کردم که درسته وضع مالی خوبی نداره و مثل برادر زاده هاش نیست اما دلم کنارش خوش و هر بار که نگاهش میکنم لبخندش رو میبینم قلبم پر از عشق میشه . لبخند سهیل با هیچی عوض نمیکنم 🥺❤️،از خدا میخوام بهم قدرت و شجاعت بده که بتونم روحیه ام حفظ کنم ،میگن ته دلم میلرزه من واقعا حسش میکنم :)که ته دلم داره از ترس و استرس میلرزه:)
پ ن :چشمام درد میکنه اما گوشی ول نمیکنم میخوام انقدر خسته بشم که سریع خوابم ببره دلم فردا رو میخواد از امروز از چک برگشتی از چرت پرت حامد از دعوا جانک با بابا از اخرین روز های خونه در حالی که نمیدونستم اخرین روزهاست خستم حتی از نوشتن خسته شدم هم خستم ،کلمه خسته از کجا اومد ؟اخه این چیه که ذهنم الان میخواد بدونه
