ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

الان اومدیم خونه :)

کلید جا گذاشته بودم و یه ربعی نشستیم توی کوچه که یه نفر پیدا شد در پارکینگ باز کرد و کلید ورودی ساختمان از پارکینگ داشتیم خداروشکر

کلا ساعت خواب مامانم اینا من همیشه فرق میکرد من زود تر از همه میخوابیدم و این حس دوست دارم حس اینکه با ارامش بخوابی و بدونی بقیه بیدارن و مراقبت هستن و شب هایی که سهیل خیلی دیر میاد میرم اونجا و یه گوشه سرم میزارم زمین میخوابم:) برگشتن هم یه وقت هم بچه منو کول میکنه میاره خونه مثل بچگی هام =) البته اکثر وقت ها قبول نمیکنم انقدر هم دیگه بچه بدی نیستم

واقعا حس میکنم این حجم کار رخیلی زیاد و فرسوده کننده است ،اما نمیتونم مجبورش کنم کمتر کار کنه :( ذهنش رو با کار کردن اروم میکنه حداقل تا وقتی که حجم بدهی هامون کمتر بشه ،مرد بودن هم سخته های خودش داره

دلم میخواد نماز بخونم بعد بخوابم حس خوبی به نماز صبح دارم واقعا اگه بتونم خوبه ،خیلی وقت نماز نمیخونم از بچگی بهم ارامش میداد اما چرا نمیخونم هر چی اطرافم یکی رد داده بود نماز میخوند بعد من میگفتم اینا این همه به قول خودشون به خدا نزدیکن چرا این مدلی اند ،و همین من رو از نماز دور کرد ،هر چی فکر میکنم بازم به نتیجه نمیرسم که چرا ادم های که رفتار بدی از خودشون نشون دادن خیلی به نماز و سایر کار های دینی افتخار میکردن ،بیچاره خدا دست ما اسیر شده البته فکر کنم خیلی هم درگیر مسائل جزئی زندگی ها نمیشه و یه کل رو افریده و رفته سراغ بقیه پروژه ها و سرگرمی هاش ،چقدر خودمون تحویل میگیریم و هر مشکل رو به خدا نسبت میدیم و البته نگاه درستی به خدا ندارم دارم با چشم های و ظرفیت کم خودم، خدا رو میسنجم

از هر زمانی بیشتر نیاز دارم که خدا پشتم باشه از هر روزی بیشتر نیاز به یه تکیه گاه محکم دارم که همه چیز بسپرم بهش

خب میبینم که خودم رد دادم😅 حتی حال ندارم ببینم چی نوشتم فعلا شب و روزتون بخیر😄

جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ | 4 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیبای ات ندارد♡
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم