خوش گذشت یه نهار خیلی خوشمزه خوردیم و همین باعث شد شام رو هم بمونیم :)
توی چنین جمع های هر چقدر هم خوش بگذره بازم یه چیز های همیشه اذیتم میکنه اولی مواجه شدم با فاطمه است ذهن مقایسه های بیرحمانه ای انجام میده
بعدی حرف پدر سهیل راجب خونه خریدن مال دنیاست که همیشه میگه اما جلوی حامد و فاطمه گفتنش قشنگ نیست فکر میکنن حسودم و شاید من چیزی گفتم
یه چیز فهمیدم که همه میدونستن جز من که سهیل یه قرض با مبلغ زیاد از یه نفر گرفته فکر کنید چقدر مینونه سخت باشه واسم، نتونستم جوری رفتار کنم انگار که میدونم انقدر حرف مدیریت مالی شد و حس کردم همه دارن اشاره میکنن که تقصیر تو که سهبل این همه قرض بالا اورده این داستان مغزم میسازه و شاید هم این منظور نداشتن
