یکی از سنگ ها ی که از روستا اوردم توی دستم بود که خوابم برد خواب دیدم اسمم میتراست و یه مردی که نمیشناختم توی جمع خودمونی یه جایی مثل سیلو پر از ادم اومد سمتم بعد بلند حرف های خیلی بدی بهم زد اون لحظه میدونستم به اون ادم جواب منفی دادم با یکی دیگه ازدواج کردم حرف هاش خیلی ناراحتم کرد که نشستم روی زمین و گریه ام گرفت بعد همه دورم جمع شدن و داشتن میگفتن که چرا این بیچاره انقدر اذیت میکنی و اون مرد یهو ناپدید شد و من شدت غم اندوه میترا رو حس کردم واقعا توی زندگی خودم هنوز انقدر تحقیر نشدم که توی خواب حسش کردم از خواب پریدم حس میکنم یه خاطره واقعی بود نه خواب خاطره کی بود سر گذشت کی دیدم
قبل خواب توی دفترم نوشتم کاش یه نفری که خیلی قبل میشناختمش رو هنوزم کنارم داشتم، خواب و این نوشته بهم ربط دارن نمیدونم:(
حالم عجیبه از دیشب یه خشم و ناراحتی دارم که داره به مدل مختلف خودش نشون میده و سهیل به همه این حالت هام بی توجه کرده که حق میدم شاید ذهنش درگیره اما خشمم تا لحظه که اون درکش نکنه همین مدلی میمونه
چقدر پیچیده نوشتم دلم نمییومد بزارم توی وبلاگ اما دل زدم به دریا گذاشتم
