ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

حالم بسیار بد بود انقدر بد که گریه امانم نمیداد از صبح کاری جز گریه و پر کردن سبد خرید های که هیچگاه قرار نیست دکمه ثبت نهایی سفارش در آنها تایید شد :(نکردم،حتی اومدم و پستی بسیار غم انگیز و ناراحت کننده در اینجا نوشتم البته خداروشکر ثبت موقت کردم ، یهو یه فکر زد به سرم من از بچگی ماکارنی فن بودم و هستم اما بخاطر جوش و مشکلات پوستی ماه هاست که غذای چرب نمیخورم با خودم گفتم چه فرقی میکند که به دلیل اندوه و غم جوش بزنم یا بخاطر ماکارانی عزیزم حداقل یه دختر خوشحال با مشکل پوستی بهتر از یه دختر ناراحت با مشکلاتی پوستی است پس در یه حرکت بسیار سریع یه قابلمه بزرگ از عشق زندگیم را پختم منظورم ماکارانی است هنوز به آن سطح اندوه نرسیدم که سهیل رو بپزم اما فاصله کمی با این هدف ترسناک دارم 😅،ادر آخر باید بگویم بخاطر حال بدم خیلی شلخته آشپزی کردم و الان اشپزخانه ما حس حال جنگ جهانی اول را پیدا کرده که این هم خود نعمتی است که میشود یک ساعت وقتم را صرف مرتب کردن انها بکنم و به سبد خرید های پر و جیب خالی ام فکر نکنم

چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵ | 1 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیبای ات ندارد♡
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم