ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

یه موضوعی چند هفته بود ذهنم درگیر کرده بود واقعا روان ریخته بود بهم اصلا هر کاری میکردم نمی‌شود که امروز جلوی پنجره اتاق یه لحظه به آسمون نگاه کردم گفتم خدایا یه کاری بکن به دقیقه نکشید که منشی دفترش زنگ زد گفت فردا ساعت۳ تشریف بیارید🤩 بعد از تلفن گریه ام گرفت از اینکه همیشه انقدر زود صدای منو میشنوی و من انقدر دیر ازت کمک میخوام🥺❤️ ماچ بهت خدا💋

دوشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۲ | 3 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیبای ات ندارد♡
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم