ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

مامان خسته است یه خستگی که جسم روحش رو گرفته از دست بابا خسته است بابای که برای ما سعی کرد پدر خوبی باشه اما نتونست و از یه جای به بعد فکر میکنم نخواست شوهر خوبی باشه خیلی از اخلاقش رو میدونم رفتارش دست اومده انقدر برای رابطشون تلاش کردم میدونم مشکل کجاست تک تک داستان هاشون از برم میدونم چی مامان اذیت میکنه و بابا چه جوری فکر میکنه یه وقت ها میگم یعنی اندازه من تلاش کردن واسه رابطشون ،زخم های کودکیم و هر چیزی که الان هستم حاصل ازدواجی بود که سخت گذشت و شد یه تلخی بی پایان هر دوتاشون سعی کردن واسه ما خوب باشن غافل از اینکه عشق بین پدر مادر چیزی که بچه نیاز داره هنوز انقدر راحت نیستم که بنویسم چی به سرم ما اومد نمیخوام قضاوت بشیم و همچنین این یه تجربه خانوادگی بود و فقط مال من نیست که راحت بگم حتی سهیل هم خیلی از زخم ها رو ندیده من خجالت میکشم بگم .چیکار میشه کرد چیزی که گذشته گذشته چیزی که نباید میدیدم رو دیدم و الان همه ما کنار هم پر از درد زخم هستیم که مسبب خیلی هاش هم خودمونیم واسه هم تروما ایجاد کردیم زندگی هم رو نابود کردیم و کنار هم نشستیم میگیم ما خانواده ایم ،خانواده یعنی چی ،زن شوهر یعنی چی یا اصلا پدر مادر شدن یعنی چی تهش که نگاه میکنی میبینی هر آدمی عمیق ترین زخم هاش رو از خانوادش از پارتنرش از عزیز جونش خورده بس

میری از خانواده فکر میکنی درد ها هم کم تر شده اما وقتی درست نگاه میکنی میبینی هیچ دردی کم رنگ نمیشه و فقط توی که دور شدی یه روز وسط دعوا با همسرت ناراحتی از بچه هات میبینی حتی تو هم دور نشدی بلکه همه اون درد ها رو بردی به یه خونه جدید و اونجا ترسناک ترین ترس دنیات واقعی شده

توی وبلاگ یه دوستی میخوندم که میگفت تا یه جای همه چیز رو میندازی تقصیر بابا بعد یه مدت میگی مامان کم گذاشته آخرش میفهمی دو تا آدم زخم خورده درگیر تروما بودن که با خودشون میجنگیدن و تو هم شدی مثل اونا (دقیق یادم نیست اما یه همچین معنی میداد)

برچسب‌ها : تا پخته شود خامی
سه شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵ | 11 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم