ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

خب یه چیز دیگه بنویسم و برم بخوابم امروز رفتم سوار تاب شدم به یاد قدیم ها که خونه خاله تا میرفتیم یه تاب وصل میکردیم و قبل تر از اون خونه زن عمو خورشید توی انبار همیشه یه تاب بود خلاصه خاطراتم زنده شد

فکر کنید توی پارک کلی پیر مرد نشستن بعد من بدو بدو تا تاب دیدم رفتم سوار شدم و با آخرین سرعت و اندک دانشم در تاب سواری داشتم کل پارک رو سرم گذاشته بودم🤭

پ ن: چشمم درد گرفت خسته ام ولی خواب نمی یاد باید گوشی بزارم تو حال و از دستش فرار کنم تو اتاق🥴🤣

پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴ | 12 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیبای ات ندارد♡
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم