خب روز خوبی بود البته جز اونجا که به مامان گفتم توی کلم پلو شیرازی رب بزنه و بخاطر همین غذا یکمی طعم ترشی گرفت جانک خیلی عصبانی شد
،از اون شب که پری بهم پیام داده بود خیلی دلم میخواست بهش زنگ بزنم اما فرصت نمیشد و البته میگفتم شب زنگ بزنم که خونه باشه و خداروشکر امروز زنگ زدم چقدر دلم براش تنگ شده بود با وجود اینکه روز عروسیم لباس سفید پوشیده بود و سر این ازش ناراحت بودم کلی نقشه خبیثانه میکشیدم واسش مثلا میگفتم منم یه لباس سفید خیلی قشنگ میپوشم توی عروسیش (البته هنوز هم خیلی کم رنگ پس ذهنم این فکر ها هستش😅)گفتم یه بار با حسین بیان تهران و یه سری به ما بزنن در اخر قرار گذاشتیم جمعه ها به هم زنگ بزنیم و از احوال هم بی خبر نمونیم میگفت گویا قراره واسه آیلین جشن قبولی از دانشگاه بگیرن اونم نیمه شعبان که فکر کنم همون تایمی باشه که میخواستم برم روستا به مامان بزرگ سر بزنم البته نمیدونم باید تقویم چک کنم
در حد چند خط حسابداری تورمی خوندم و داره عین قرص خواب عمل میکنه برم بخوام ایشالله فردا ادامش میخونم😴
حیف که هنوز سفارشم از خانومی نیومده چون شوینده صورتم تموم شده و فقط مسواک میزنم 🤧
