ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

واحد ساختمان روبه روی ما دقیقا همون طبقه که ما میشینم یه پیر مرد مهربون بود که فوت کرده و امروز بعد چند وقت بچه هاش اومدن خونه پنجره خونه باز همه سیاه پوشیدن و گویا مهمون دارن و هم زمان من دارم بخش مالیات بر ارث رو میخونم به نظرم جالبه این هم زمانی

دیگه به بزرگی خودت ببخشید که انقدر نگارش من ضعیفه😅 شاید بعدا بیام درست تر بنویسم

دوشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۳ | 10 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم