ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

اینم منم که دارم تشک جانک میبرم که بندازم آشغالی ،داستان این مدلی شد که جانک موقع خواب ساعت ۱۲ شب بهم گفت که تشکش خراب شده و دیگه نمیتونه شب ها راحت بخوابه منم گفتم خوب چرا نمیندازی دور اونم گفت فکر خوبی اما یکم سخته ،بعد ابجیتون که من باشم پاشودم یه لباسی پوشیدم گفتم میرم وایمیستم تو کوچه و هر وقت ماشین یا ادمی نبود میگم از پنجره پرتش کن پایین و همین کار کردیم ،تا الان یه تشک که پرواز کنه ندیده بودم 😅

پ ن : بعد این عکس یهو یه ماشین ۲۰۶ که اهنگ بلند گذاشته بود و دو تا پسر توش بودن کنارم نگه داشت منم از ترس سریع تشک پرت کردم بغل سطل زباله و برگشتم خونه و به نوعی با یکی از ترس های بچگیم هم روبرو شدم 😅،کاش اون لحظه جانک ازم فیلم میگرفت انقدر که واکنش ام خنده دار بود😂

پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳ | 1 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم