برگِ نازکِ پِتوس را لای انگشت گرفتم.
ساقهاش تا شده بود و تهش زرد و چروکیده.
انحنای لبخندم تلخ شد.
بوسهٔ ریزی بر سطح لطیفش زدم و گفتم:
تو من رو خوب درک میکنی.
*میدونی پژمرده شدن یعنی چی.* میدونی غم با ریشهٔ آدم چیکارا که نمیکنه...
مینویسم تا یادم نره :)
برگِ نازکِ پِتوس را لای انگشت گرفتم.
ساقهاش تا شده بود و تهش زرد و چروکیده.
انحنای لبخندم تلخ شد.
بوسهٔ ریزی بر سطح لطیفش زدم و گفتم:
تو من رو خوب درک میکنی.
*میدونی پژمرده شدن یعنی چی.* میدونی غم با ریشهٔ آدم چیکارا که نمیکنه...
