ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

رفتم پارک بانو🦮 پشمالو🐩 و حنا 🐕نذاشتن درس بخونم انقدر که اطرافم چرخیدن و میخواستن باهاشون بازی کنم 😅 بعد یکم گذشت دیدم از اونطرف پارک سهیل داره میاد💃 برام نهار اورده بود😍 و همچنین یه سررسید جدید از شرکت برام اورد یکمی نشستیم بعد من رسوند خونه و خودش رفت🥺 .این کارش قلبم اکلیلی میکنه مثل دیشب که نمیدونستم میاد دنبالم اما وقتی داشتم باهاش حرف میزدم گفت از پنجره بیرون نگاه کن دیدم اون پایان وایساده🥰

بخاطر اینکه سر حنا داد زدم چون هرجا میرفتم مییومد ناراحتم گناه داشت ☹️

سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ | 4 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیبای ات ندارد♡
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم