ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

با مامان گلی رفتیم پارک براش کتاب اتاق ۶ اتنوان چخوف خوندم، بعد دیدم دلش میخواد خودش هم بخونه بخاطر همین ازش خواستم و یکی دو صفحه خوند انقدر ذوق تو چشمام هاش بود که میخواستم قربونش برم ،کاش بابا بزرگ میزاشت درس بخونه الان حتمی یه خانم معلم بود🥺 تو راه برگشت کلی توت خوردیم😋

شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳ | 3 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم