ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

سهیل بدجوری سرما خورده و من به رسم عاشقی پاشودم براش سوپ درست کردم و هر چیزی که سرما خوردگی رو خوب میکنه رو ریختم توی سبد و اسنپ گرفتم رفتم منزل پدریش،رفتم دیدم داره ماشین میشوره یکمی کمکش کردم بعد هم یه ربعی منتظر موندم تا حامد اجازه ورود به خونه رو بده فکر کنم خونه عملا منفجر شده بود براشون شام درست کردم یه جارو برقی ساده هم کشیدم و کلی معاشرت کردیم خلاصه خوب بود شب هم برگشتم ،خانواده جدیدم رو دوست دارم و حس میکنم میتونم حال بهتر رو کنارشون تجربه کنم

شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۳ | 12 PM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیبای ات ندارد♡
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم