ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

چشمان مامان بهتره شده، مامان برزگ روز های اخری که خونه ما و دم عید میره خونه خودش، بابا امروز واسه روز جوان یه جعبه نون خامه ای برام گرفته بود، سهیل رفته ختم زن عمو باباش شهرستان و بی نهایت دلتنگش هستم ،کلاس های دانشگاه تشکیل نمیشن الکی میرم اعصابم خورد میشه برمیگردم ،درگیر این لباس عید چی بخرم، ماه پیش یازده تومن پول خرج کردم :) نسبت به ماه قبلش خیلی کم خرج شدم:) همکار سابقم بهم پیشنهاد کار تازه داد اما قبول نکردم ،حس میکنم میگرن گرفتم چون سردرد دارم همش دندون قروچه دارم و همه بهم میگن خیلی رو مخه اما دست خودم نیست یکمی نگران دندون هام هستم اقا حامد شاید اردیبهشت ماه با دوست دخترش ازدواج کنه و من نگرانم چی بپوشم

پنجشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۲ | 1 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم