ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

حاضر شدیم بریم بیرون حدود یه ساعت طول کشید بعد که اومدیم خیابون یادم افتاد سایه نزدم بهش با بغض گفتم سهیل من یادم رفت سایه بزنم حیف شد 🥺بعد بچم گفت خب اینکه غصه نداره بیا برگردیم اون همه راه برگشتیم سایه ام زدم دوباره راه افتادیم🥰

شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۲ | 11 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم