ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

دیشب تا سه نصف شب نخوابیدم به چی فکر می‌کردم رو هم دقیق یادم نمی‌یاد فقط میدونم که کلی گریه کردم صبح بیدار شدم با اینکه دیرم شده بود دلم نیومد به سهیل بگم منو برسونه پس با تاکسی اومدم دانشگاه یه ربع دیر رسیدم ولی فهمیدم استاد هم دیر میاد خلاصه نشستم باب اسفنجی ببینم اما بعد چند دقیقه حس کردم ممکن با این کارم سوژه کلاس بشم پس سماع سوختن سایه خوندم البته نصفه نیمه الان هم یکی یکی دوست هام پیام میدن میگن مریض شدیم و نمیایم جزوه تمیز بنویس

پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۲ | 9 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو رو دوست دارم و این دوست داشتن حقیقی است که مرا به زندگی دلبسته میکند
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم