ماهرنگ🌘

مینویسم تا یادم نره :)

بعد ظهر دیروز شامی درست کردم علاوه بر اون چند قلم میوه خورد کردم و بساط نسکافه برداشتم تا با دختر عمه جانم بریم پیکنیک کنار چشمه 🏞 به راننده همیشگی زنگ زدم جواب ندادن و تاکسی هم ماشین نداشت آخر سر دختر عموجانم❤️‍🩹 گفت با بابای جانان برو اولش قبول نکردم اما دیدم خیلی دیر وقته و نمیتونم منتظر بمونم ماشین دیگه پیدا بشه پس قبول کردم😊 .جای که رفتیم خیلی سر سبز بود و آب چشمه هم حسابی یخ بود (کلیک)کلی آب بازی کردیم و علاوه بر اون یکمی مدیتیشن کردم البته تلفات هم دادیم اول کاسه دوست داشتنی آب برد بعد لیوان شکست و لباس زیر عروسک دختر عمه هم گم شد😂 اخر سر هم صدنل تابستونیم پاره شد😔.آخر سر بعد غروب یادم افتاد که من شماره بابای جانان ندارم که بگم بیاد دنبالم😕چون گفته بود زنگ بزن بیام دنبالتون🌿 به هر کس دیگه ای زنگ زدم جواب ندادن 🙃آخرش وسایل جمع کردم و از دره اومدیم بیرون گفتم سوار ماشین کنار جاده میشیم که دیدم نشسته توی ماشین و منتظر ما 🥰 .گفتم کی اومدی گفت یه ساعتی میشه اینجام گفت آخه این تایم آدم درستی اینجا رفت اومد نمیکنه بخاطر همین نگران شدم اومدم تا از دور حواسم بهتون باشه ❤️‍🩹😍 قلبم اکلیلی کرد❤️

دوشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۲ | 8 AM | ماهرنگ خوشگله :") | 
بیوگرافی

تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیبای ات ندارد♡
لینک های مهم
نوشته‌های پیشین
کد
طراحی شده توسط بلک تم